تبليغاتX
×ملكه برفي×

×ملكه برفي×

بسم الله الحق

سال نو کهنه تر از سال پیش ..

هنوز هم چشم انتظار نو شدن همه خواسته هام هستم .. اما حکایت نو شدن خواسته های من حکایت سراب است و بس..

دیگر هیچ چیز تا مدتها نو نخواهد شد.. امیدوارم این کهنگیه جدیدی که تمام وجودم رو گرفته یک روزی آنقدر نو شود که تمام وجودم از هیجانش گرم شود..

باز هم صبوری میکنم و چشم انتظار مینشینم ..شاید قسمت من هم فقط سراب است و خودم نمیدانم.

آره باز هم صبر میکنم شاید یه جایی یه روزی خطایی کردم که مستحق این سراب و انتظار هستم.

چقدر این دنیا قشنگ دلم را میلرزاند چقدر من ضعیفم که این دنیا میتواند با یک تلنگر به لرزه در بیاورد مرا...

گاهی دل شکستن آنقدر هنر میشود که دیگر از یاد میبریم دل شکستن هنر نیست.. کاش بفهمیم

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 12:8 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

 ما زندگانی نمیکنیم ما زنده مانی میکنیم ..

این حرفی بود که یکی از دوستان عنوان کرد و خیلی به دلم نشست ..

چند وقتیه بعضی از حرفها مثل نکته های کنکوری به ذهنم میمونه ...

خیلی رو این جمله فکر کردم و فهمیدم که اینکه بهم میگن اگر غم هم نداشته باشم غم میسازم از همین زنده مانی نشات میگیره ..

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

هر وقت عصبانی میشی و یه حرفایی میزنی که نباید بزنی چقدر دلش میلرزه .. دلش میلرزه که چی میشه بالاخره .. دیشب حرفایی بهش زدی که دلش گرم شد دیگه نلرزید..بخودش مطمئن شد که اشتباه میکرده ... به خودش گفت بازم پشتمه ...

 

چه خوبه دل عزیزمون رو نشکونیم و نلرزونیم ..

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

آدم خسته باشه اما موفق ....

راست میگی واقعا....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

ترس و ترس و ترس و باز هم ترس

 

هر طرف که نگاه میکنم ترس و بس ...

حال و روز این روزهام همش ترس ...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

چند وقتیست اتفاقات عجیبی میفته که در نهایت دیروز جمله قشنگی از یکی از آدمای دوست داشتنی زندگیم شنیدم:

 

قرار نیست اگر شرایط انسان خاصه یا مشکلی در زندگیش داره اونو وسیله ای کنه واسه سوءاستفاده و گاهی رسیدن به اهدافش.

تمام شب رو به این جمله ها فکر میکردم ...

خیلی از آدما هستن که از مشکلاتشون سوءاستفاده میکنن واسه رسیدن به مقاصدشون چه خوب چه بد . ولی ای کاش اینطوری نبود..

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط ماندانا| |

صبر کن سهراب ...

قایقت جا دارد؟؟

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم ..دلگیرم ..دلگیرم..دلگیرم..دلگیرم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط ماندانا| |

روایت روزها و شبهای من روایت دلتنگیهای منه ..

روزهای سختی رو میگذرونم ..سخت ..

چقدر ساده لوحانه روزهایی رو گذروندم که به خیال خودم پر از انرژی بود

روایت روزهای من روایت رازهای پر از شک و تردید منه

روایت خاطرات تلخ و به ظاهر زیبای منه

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 3:17 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

بخش اول :

بعضیها پیام میزارن که چرا مبهم مینویسی چرا بی سرو ته مینویسی یا از این جور گله ها ولی من بارها گفتم اینجا رو به این خاطر نساختم که مرهمی باشه واسه دل کسی یا اعصاب کسی رو خرد کنه اینجا فقط مال خودمه .. فقط دل نوشته هامو مینویسم و هرکی دوست نداشت بخونه خواهش میکنم خودش رو اذیت نکنه ..

 

بخش دوم:

اتفاقاتی میفته که ذهنیتت تغییر میکنه و امیدوار میشی به زندگی .. و به فکر میفتی که زندگی قشنگی هم داره ...

ولی این زندگی با تمام اتفاقاتش منو گیج کرده و باز هم سر دوراهی میمونم..

خدایا کمکم کن

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط ماندانا| |

 

یه نگاه اجمالی به زندگی :

عادات خوب خیلی وقته به فراموشی سپرده شده است

 ولی شاید یه وقتی یه جایی ...

 

همین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

گاهی وقتا با خودم میگم بی خیال خیلی چیزا بشم خودمو خلاص کنم از این شک و تردیدا از این اوضاع و

احوال مبهم و بی سرانجامی که خودم واسه خودم ساختم .. مدتهاست به این موضوع بعنوان یه دغدغه

نگاه میکنم .. ولی انگار دلم میسوزه انگار یه جور عادتیه که قطعش نمیشه کرد..

آره عادته ... بیشتر اتفاقات زندگیم عادته نه اجبار .. خیلی رو این قضیه فکر کردم

به این فکر میکنم که آدمایی که از خیلی چیزا ساده رد میشن حتما یه بار تجربه اش کردن و حالا شده یه عادت کنترل شده که راحت ازش رد میشن.. نمیدونم شایدم چیز دیگه ایه..

به این فکر میکنم که اگر یه اتفاق خیلی بزرگ و سنگین میشه تو زندگی به خاطر اینکه من ازش غول میسازم  و خیلیها اون رو یه چیز ساده میدونن .. پس من عادتش کردم ..

آره همشون عادته با فرق خوب و بدیشون.

اگر تجربه اول نباشه انقدر آزاردهنده نیس .. آره همیشه تو تجربه های اول اتفاقات زندگی خیلی چیزا دستگیر آدم میشه که اگر دوباره تکرار بشه آزار دهنده هم باشه ازش میشه گذشت چون فهمیدی که

همیشه از این اتفاقات هست شاید این اتفاقات یه آدم باشه تو زندگیت ..

چقدر جمع بندی این مسئله سخته برام...

 

تو پرانتز :دلتنگیهام : پدرم ... و باز هم پدرم ... که این روزا خیلی عصبیم کرده

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

عجیبه که در هر مقطعی از زندگی با آدمای جدید آشنا میشی و گاهی آدمای مقطع قبل رو فراموش میکنی .. نه اینکه خودت بخوای بلکه زمونه اینجوری ایجاب میکنه ..

خیلی وقته خیلی چیزا رو فراموش کردم خیلی چیزا ...

گاهی خودم رو هم  فراموش میکنم..

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط ماندانا| |

فقط یکبار بود و بس ..فقط یکبار تکرار شد برای همیشه .. تنهاییهایم پر میشد اگر ..

گاهی وقتها یه چیزایی زندگی آدم رو پر میکنه آنقدر پر میکنه که معتادش میشی .. تو زندگی هر کسی یه رازهایی هست که فقط خود خود خود اون آدمه که ازش خبر داره و به هیچ کس نمیگه ..

یه کم بهترم.. فقط بخاطر همین چیزایی که معتادم کرده .. فقط بخاطر چندتا رازی که دلم رو پر کرده ..

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط ماندانا| |

سالهاست به تنهایی و یا شاید تنها بودن شایدم  تنها شدن فکر میکنه ...

حتی نفسهاش هم تنهاییش رو تشدید میکنه ..

با وجود این همه آدم احساس تنهایی چقدر مضحک میشه ..

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

 

با کدام تنهاییم بسازم و بسوزم ... با کدامش؟؟! آن هم در این زمان دلتنگی ..

این روزها به تک تک دغدغه هایم مهم ترین ها اضافه میشوند..

نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

بابای عزیزم امروز دلم از هر روزی بیشتر تنگ شده برات ...

 

وقتی به این دو ماه فکر میکنم یه حس غریبی بهم دست میده .. لباس عزا هنوز به تنمه چون هنوز با نبودت کنار نیومدم ...

دلم برات تنگ شده .. خیلی زیاد... سر مزارت نمیام تا همیشه حس کنم زنده ای و منتظرت بمونم...

 

بابا دلم برات تنگ شده ...

قدر حضور بزرگترهامون رو بدونیم هر چند از نظر عاطفی ازشون خیلی دوریم ..

 

 

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 9:29 قبل از ظهر توسط ماندانا| |

دیشب خواب پدرم رو دیدم برای اولین بار تو این ۵۰ روز ...

 

دستمو گرفت و گفت غصه نخور زندگی همینه یه روزی آدم میاد ... یه روزی هم رفتنی میشه ....

تو فقط غصه نخور .. غذا بخور ... و از خواب پریدم

از صبح فقط گرمی دستاشو دارم حس میکنم ..

 

خدایا دلم تنگه ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 2:42 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

یاد آن روزها بخیر .....
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

هیچ وقت فکر نمیکردم غمی به این سنگینی وجودم را بگیرد..

چه زود تعبیر کابوسهایم را در واقعیت می بینم .. چه زود دیر میشود ...

دیر شد برای همیشه دیر شد ... باورم نیست رفتی .. باورم نیست معنای تمام نگرانیهای این چند وقت اخیرم از دست دادن تو بود..

شاید هیچ وقت در زندگی خط مشترکی با هم نداشتیم  و شاید هیچ وقت بودنت را حس نکردم ولی نبودت آنچنان آتشی به جانم زد که هیچگونه وصفش نمیتوانم بکنم..

دلم میگیرد از این همه بی معنایی این دنیا.. از این همه بی معنایی دلم میگیرد ..

نبودنت یک سو .. آغاز افسوسهای من یک سو.......

انگار طبیعت انسان است که هرآنچه هست را نمیبیند و نداشته هایش را به زنجیر میکشد ..

اگر انجیل میگوید :امروز داغی آتش را احساس میکنم و به یاد داشته باشم که خداوند چشم به من دوخته و همچنان به من خواهد نگریست تا تصویر خود را در من ببیند باشد احساس میکنم این داغی را ... اگر خداوند به من مینگرد باشد نگاه  کن خدا ...نگاه کن مرا ..نگاه کن که سراپا عذابم .. نگاه کن که آنقدر گیجم که حتی حضور خودم را هم حس نمیکنم.. نگاه کن مرا خدا نگاه کن که چگونه غم از دست دادن عزیزم را به جان میکشم .. نگاه کن که چقدر آّهسته آب میشوم .. نگاه کن چقدر عذاب میکشم خدا نگاه کن ولی سکوت نکن ..

حالا که نیست میفهمم بودنش چه پشتوانه ای بود برایم .. حالا که نیست میفهمم بودنش قوت قلبم بود

پی نوشت: پدرم را برای همیشه از دست دادم ولی هنوزهم باورم نیست

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 3:1 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

از اين همه درد دلم به درد مي‌آيد و باز هم در سكوت،سكوتي كه شاملو سرشار از ناگفته ها ميداندش ميمانم.....

دلم به درد مي‌آيد از اين همه بي‌رحمي...

دلم به درد مي‌آيد با تمام وجودم درد را حس ميكنم نه درد را ميبينم .. درد را با دلم ميبينم درد را با دلم لمس ميكنم و باز هم چاره‌اي جز سكوت ندارم..


سكوت من از سر بي احساسي نيست سكوتم از درد و بيرحمي است سكوتم از سر بي احساسي نيست...

اين سكوت را بارها و بارها تجربه كردم ولي نميدانم چرا هر بار عمق سكوتم بيشتر وبيشتر و بيشتر از قبل ميشود و من باز هم سكوت ميكنم ...

نميدانم با اين سكوت مبهم چه كنم ...


پي نوشت به پدرم : پدر عزيزم هيچ وقت احساس نميكردم به نقطه اي برسم كه احساس بي پناهي تمام وجودم رو بگيره .. 



براي سلامتي پدرم دعا كنيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط ماندانا| |

Design By : Night Melody